مرسی از خودم که نوشتم. مرسی از شما که خوندین. مرسی از شما که نوشتین. مرسی از بلاگفا که تعطیل نکرد. مرسی از پرشن بلاگ که برام لوح و هدیه فرستاد(مرسی از شما که رای دادید
) . مرسی از مامانم که بهم یاد داد وبلاگ بسازم. مرسی از همه ی وبلاگ نویس ها. مرسی از گوگل که هر روز ۲۰-۳۰ نفر به لطف موتور جست و جو گر فوق العاده اش به این جا می رسن!
کلا Merci beaucoup ![]()

پ.ن: این چند وقت که نبودم کلی کامنت داشتم که گفته بودید لینک وبلاگم رو پاک می کنید چون آپدیت نمی کنم. می خوام بگم من ناراحت نمی شم اگه لینک وبلاگم رو پاک کنید ولی من لینک وبلاگ شما رو پاک نخواهم کرد![]()
با آرزوهای خوب برای شما!
امسال نیز همچون سالهای گذشته پرشینبلاگ در نظر دارد جشن تولد خود را در کنار وبلاگنویسان، هنرمندان و فعالان حوزه وب باشد. همزمان با فرا رسیدن بیست و سوم خرداد 1390، پرشینبلاگ وارد دهمین سال فعالیت خود شد و به همین مناسبت جشن تولد وبلاگ فارسی را - با یک ماه تاخیر - در تاریخ 23 تیرماه 1390 برگزار میکند.
در این مراسم، بانوان منتخب وبلاگ نویس در نظرسنجی ای که در پرشین وبلاگ برگزار شد، معرفی خواهند شد و منتخبان نظرسنجی های عمومی و محتوایی و برندگان سایر مسابقات برگزار شده نیز معرفی شده و از ایشان تقدیر به عمل خواهد آمد.
علاقمندان جهت حضور از طریق این لینک ثبت نام کنند.
زمان: پنجشنبه 23 تیر ماه 1390 ساعت 4 الی 7 عصر
مکان: خیابان استاد نجات اللهی ( ویلا ) ، نبش خیابان ورشو ، تالار شهریاران جوان
من امروز صبح این خبر رو دیدم و متاسفانه نمی تونم بیام! امیدوارم شما بتونین برین و بهتون خوش بگذره. جای من رو هم حسابی خالی کنین:) یه کم هم عصبانی هستم چون حداقل می تونستن یه کم اطلاع رسانی کنن. امسال که گذشت:دی ایشالا سال دیگه:)
پرشن بلاگ تولدت مبارک :پی
البته تا همین جاش هم برای من خیلی خوبه
مرسی![]()
![]()
![]()
راستی فقط هم از امروز تا ۲۲ تیر ماه ۱۳۹۰ (همین ماه!) وقت دارین![]()
اینم لینکی که برای من فرستادن: کلیک کنید!
و اینم هم لینکی که شما می تونید در اون به وبلاگ مورد نظرتون رای بدین: کلیک کنید!!!
باز هم مرسی به خاطر رای هایی که بهم دادید![]()
خلاصه من رو یادتون نره![]()
![]()
![]()
بَرایِ مُدَتِ نِسبَتاً طولانی وَقت نِمی کُنَم کِه وِبلاگَم رو آپدِیت کُنَم.
تمام پست های وبلاگم رو در این مدت در دسترس گذاشتم تا قابل استفاده باشن. قالب وبلاگ رو هم همون قالب عادی بلاگفا گذاشتم تا مشکلی پیش نیاد.
با آرزوی موفقیت برای همه ی شما به خصوص vr5 ایی ها که سال آینده مثل من کنکور دارند:)
تا بعد
:)
کتابی که امروز می خوام درباره اش بنویسم٬ داستان زندگی دختری است از خانواده ای ثروتمند که به اعتیاد گرفتار شده. داستان از جایی روایت می شه که تهران دچار زلزله های پی در پی شدید می شه و تمامی مردم شهر عجله دارند تا زودتر وسایل و چمدون هاشون رو ببندن و به سمت شهر های شمالی و یا شهر های دیگه فرار کنند. "شادی"٬ اول شخص و راوی داستان٬ حاضر به تَرکِ تهران همراه با خانواده اش نیست و ترجیح می دهد که در تهران بماند و شهر را برای پیدا کردن مواد زیر و رو کند. "شادی" برای پیدا کردن مواد به تک تک ساقی های شهر سر می زند ولی هر بار به بن بست می رسد. یکی خودکشی کرده٬ بقیه فرار کرده اند و...
"شادی" و برادر کوچکترش "آرش" می خواهند در تهران بمانند. برادر بزرگتر شادی٬ بابک٬ تصمیم گرفته است تا همراه همسرش٬ رُز٬ و پدر و مادرش از تهران بروند و قسمت های اول داستان درباره ی راضی کردن شادی و آرش برای همراهی با آن هاست که به نتیجه ای نمی رسد! از بخش های میانی داستان٬ سگِ یکی از دوستان شادی٬ کراسوس٬ با شادی همراه می شود...
زبان تلخ و روایت بی پرده از ویژگی های بارز این کتاب است که گاهی خوشایند است و گاهی ناخوشایند!
به نظرم چون یک حادثه در داستان رخ داده (زلزله های پی در پی تهران) و همچنین شیوه ی روایت و شخصیت راوی (یک دختر معتاد٬ که فکر نمی کنم در گذشته داستانی از زبان یک دختر معتاد روایت شده باشه) نسبتا خاصه ٬ این داستان خواندنی تر و جالب تر شده.

یادداشت پشت جلد کتاب:
" این گوشی لعنتی کجاست؟ خدا کنه زیر تخت باشد. خدا رو شکر... برای یک بار هم که شده همان جایی است که فکر می کردم. از توی پاکت نامه قلب های ریز بیرون می ریزد. کلیک می کنم٬ اشکان است. کلیک می کنم٬ "دیگه نمی تونم تحمل کنم٬خداحافظ." نه! اشکان٬ امروز نه٬ چندمین بار است که خداحافظ؟ که دیگر نمی توانی تحمل کنی؟ که چهل تا دیازپام بیندازی بالا٬ و همه را به هول و ولا بیندازی؟ تحمل چی را نداری؟ چرا صبر نمی کنی تا همین زلزله دخلت را بیاورد؟ چرا هر دفعه چهل تا دیازپام می خوری؟ برای یک بار هم که شده٬ صد تا٬ دویست تا٬ یا بیشترش را تجربه کن. جرئت داشته باش پسر... "
بخش هایی از کتاب:
" آرش یک تکه ی دیگر پیتزا ی سرد توی دهانش می چپاند. دلم می خواد بغلش کنم. دلم می خواهد کله ی فرفری اش را بگیرم توی دست هایم و لپ هایش را بکشم. آخ... کاش بزرگ نشده بودی! کاش این همه پشم و پیلی روی سر و سینه ات نبود و مثل آن وقت ها دست هایت را دور گردنم حلقه می کردی و من شنا می کردم. هیچ وقت شنا یاد نگرفتی. کارنامه هایت را قبل از رسیدن به خانه توی راه پاره می کردی تا مامان و بابا با گردن کج جلوی مدیر و ناظم بایستند و بگویند که اصلا اطلاع نداشته اند پسرشان چند تا تجدید آورده. حتا یه فوت هم توی فلوتت نکردی. کتاب و دفتر های کلاس فرانسه ات را همان جلسه ی اول موشک کردی. بهتر از این بود که مثل من بعدا بشاشی به همه چیز. "
" مردی کنارم دوزانو نشسته و سجده می کند. اشک هایش روی گونه ها سر می خورند. دارد از ته ته دل عجز و لابه می کند. حتما فکر می کند به خاطر گناهان اوست که زمین رقصش گرفته. کاش من هم می توانستم فکر کنم فقط به خاطر من است که زمین می لرزد٬ فقط به خاطرِ من. "
"یک لبخند پت و پهن می نشانی روی صورتت و چشم های شهلایت از کیف لب پر می زنند.کاش همه چیز همین طوری بود. کاش من هم چند سال دیرتر به دنیا می آمدم. کاش من هم توی مدرسه ی غیر انتفاعی درس می خواندم٬ دانشگاه آزاد می رفتم و راه به راه سیگاری بار می زدم. آن وقت الان حتما همراهت می آمدم میدان محسنی تا لاستیک آتش بزنیم٬ سنگر ببندیم٬و شهری را که زده به سرش و دارد بندری می رقصد به دست بگیریم٬ از خودمان هم نپرسیم که چه گهی داریم می خوریم..."
این کتاب برنده ی جایزه ی دهمین دوره ی جایزه ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین رمان سال ۱۳۸۷ و برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال های ۱۳۸۸-۱۳۸۷ از بنیاد گلشیری شده و تا به حال به چاپ نهم رسیده.
نویسنده ی این کتاب٬ " مهسا محب علی " و ناشر این کتاب "نشر چشمه" است و به قیمت ۲۰۰۰ تومان منتشر شده. یکی از خبر های جدید درباره ی کتاب " نگران نباش " ٬ جمع کردن آن از بیست و چهارمین نمایشگاه کتاب تهران بوده است.

لینک مرتبط:
كتاب هاي درويشيان از نمايشگاه جمع آوري شد/ عناوين برخي كتاب هاي توقيفي
پی نوشت: کتاب " عکس های تنهایی. رضا کیانیان " ٬ مجموعه عکس های نمایشگاه عکاسی رضا کیانیان است که به صورت انفرادی در فرهنگسرای نیاوران برگزار شده بود. این کتاب تمام رنگی و گلاسه توسط نشر مشکی به قیمت ۶۰۰۰ تومان منتشر شده.


پی نوشت: به مناسبت یازدهمین سالگرد فوت هوشنگ گلشیری٬ داستان " سبز مثل طوطی٬ سیاه مثل کلاغ " از هوشنگ گلشیری در ادامه ی مطلب!
![]()
پی نوشت مهم: چند تا از دوستان گفتن که کامنتدونی وبلاگم کار نمی کنه! چی کار باید بکنم؟!
![]()
امروز، شنبه، مدرسه نرفتم، چون عروسی دختر خاله ام مارتین بود و همه ی فامیل دعوت بودند.
صبح زود از خواب بیدار شدم. مامانم گفت که حسابی خودم را تر و تمیز کنم، گوش هایم را هم فراموش نکنم. بعد ناخن هایم را گرفت، موهایم را شانه کرد و فرق کنار باز کرد، و کلی روغن زد تا موهای سیخکی ام بخوابد. پیراهنی تنم کرد که از سفیدی برق می زد، با پاپیون قرمز، کت و شلوار سرمه ای، کفش های مشکی که از پیراهنم هم بیشتر برق می زد،و دستمالی توی جیب جلویی کت، نه برای فین کردن که برای قشنگی. خیلی خوشحال بودم که دوست هایم مرا تو این وضعیت نمی بینند.
بابا کت و شلوار راه راه پوشیده بود. کمی هم با مامان بگومگو کردند که می خواست بابا کراواتی را بزند که او برایش خریده بود. ولی بابا می گفت رنگش برای عروسی زیادی شاد است و یک کراوات خاکستری زد.
مامان پیراهن معرکه ای پوشیده بود که حاشیه ی پایینش گل های رنگی داشت، با یک کلاه خیلی بزرگ. تعجب کردم که مامان کلاه سرش گذاشته، ولی خوب، خیلی به او می آمد.
از خانه که بیرون آمدیم، آقای بلدور، یکی از همسایه هامان که توی حیاطش بود، گفت که هر سه تاییمان خیلی بامزه شده ایم. نفهمیدم بابا چرا از این حرف آقای بلدور خوشش نیامد و گفت:
- مه فِشانَد نور و سگ عوعو کند!
ولی من هیچ از حرف های بابا و آقای بلدور سر در نیاوردم!
به شهرداری که رسیدیم تقریبا همه ی فامیل آنجا بودند: مامان بزرگ، خاله ماتیلد، دایی سیلوَن، خاله دوروتی و عمو اوژن که همه شان ماچم کردند و گفتند که بزرگ شده ام. پسرخاله هایم روش و لامبِر هم آمده بودند. آنها شبیه هم اند چون دوقلو هستند. خواهرشان کلاریس، که شبیه آن ها نیست چون بزرگتر است، یک پیراهن سر تا پا سفید شق و رق پوشیده بود که همه جایش سوراخ های ریز داشت. پسر دایی ام اِلوا با آن موهای صاف کرده و دستکشهای سفید خیلی مضحک شده بود. آدمهایی هم بودند که من نمی شناختم: نامزد مارتین که سرخ شده بود، با کتی مشکی که پشتش خیلی بلند بود، مثل توی فیلمی که دیده بودم و دختری که خواهرش بود و آقایی که داشت به یک خانم دیگر می گفت بس کند و گریه نکند. می گفت زشت است.

بعد ماشین بزرگ مشکی رنگی از راه رسید که همه جایش گل چسبانده بودند. همه جیغ و داد کردند و مارتین و پدر و مادرش از آن پیاده شدند. چشمهای مامان مارتین به کلی قرمز شده بود و یکسره فین فین می کرد. مارتین که خیلی خوشگل است، بی اندازه بانمک شده بود. لباس سفید پوشیده بود و روی سرش توری انداخته بود که به در ماشین گیر کرد، و یک دسته گل هم دستش گرفته بود. توی لباس سفید عروسی، مثل بچه ای شده بود که برای اولین بار می خواهد برود به مراسم دعا.
همگی رفتیم توی شهرداری. باید منتظر می شدیم تا کار عروسی قبلی تمام بشود و نوبت ما برسد. مامان مارتین و مامان نامزدش هم که همچنان های های گریه می کردند. بعد گفتند نوبت ماست که برویم تو. وارد یک تالار خیلی قشنگ شدیم که نیمکتهای قرمز داشت. آدم فکر می کرد آمده نمایش عروسکی، ولی عوض نمایش عروسکی یک میز گذاشته بودند و یک آقا با حمایل آبی و سفید و قرمز آمد تو -شهردار بود- و همه از جا بلند شدند، مثل توی مدرسه که وقتی آقای مدیر می آید بچه ها برپا می شوند.
بعد همه نشستند و آقای شهردار خطابه ی بلند بالایی خواند و تویش گفت که مارتین و نامزدش قرار است سوار کشتی بشوند و طوفانهای زیادی هم در راه است، ولی او مطمئن است که آنها به صخره نمی خورند. ولی من همه ی حرفهایش را نشنیدم،چون درست پشت سر مامان مارتین نشسته بودم که گریه ی پر سر و صدایی راه انداخته بود. انگار او هم از این که فهمیده بود مارتین می خواهد با کشتی برود سفر و آن همه طوفان سر راهش است، حسابی غصه اش گرفته بود.
بعد مارتین، نامزدش، عمو اوژن و خواهر نامزد مارتین بلند شدند که بروند یک دفتر گنده را امضا کنند، و شهردار گفت که مارتین و نامزدش زن و شوهرند، و همه باید زود تالار را ترک کنند چون مهمانهای یک عروسی دیگر پشت در متظرند.
از شهرداری آمدیم بیرون و آقایی که تا حالا مشغول عکاسی بود ما را به صف کرد تا از نو ازمان عکس بگیرد. مارتین و شوهرش وسط، بقیه دور و برشان و کوچکتر ها جلو. همه لبخند های پت و پهنی زدند، حتی مامان مارتین و مادر شوهرش، که بعد از عکس باز زدند زیر گریه. بعد سوار ماشین ها شدیم و رفتیم کلیسا. جایی که مارتین و شوهرش دوباره با هم ازدواج کردند، که خیلی بامزه بود. موسیقی و گل هم که فراوان. آقای عکاس دم در خروجی منتظرمان بود و واداشتمان برگردیم توی کلیسا و از اول بیاییم بیرون تا او عکسهایش را بگیرد. بعد ما را روی پله های کلیسا به صف کرد، مثل جلوی شهرداری، و بعضی ها که از پیاده رو رد می شدند تماشایمان می کردند و بهمان می خندیدند.
باز سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم به طرف رستوران. بابا برایم توضیح داد که یک رستوران کامل را فقط برای ما اجاره کرده اند و گفت که باید آرام و سر به راه باشم. گفت که نباید با پسرخاله هایم دعوا کنم. مامان هم گفت که نباید زیاد بخورم، مبادا مریض بشوم.

عمو اوژن که دماغ قرمز گنده ای دارد، و توی ماشین با ما بود، گفت که من را اذیت نکنند، و گفت هر روز تو فامیل عروسی نیست. بابا جواب داد که او هر چی دلش می خواهد بگوید، و پرسید منتظر چی است که خودش عروسی نمی کند. عمو اوژن هم جواب داد که جز مامان حاضر نیست کس دیگری را بگیرد. مامان هم خندید و گفت عمو اوژن عوض بشو نیست. بابا هم گفت: "حیف!". به رستوران که رسیدیم، آقای عکاس منتظرمان بود و باز عکس گرفت.
بعضی ها توی رستوران داد می زدند: "بادا بادا مبارک بادا! ایشالا مبارک بادا! ". ما از پله ها بالا رفتیم و به تالار کوچکی رسیدیم که تویش هیچی نبود جز میز بزرگی که از بس خوشگل بود دهان آدم آب می افتاد، با کلی لیوان و گل و آقای عکاس که خیلی سریع جلوتر از ما آمده بود بالا تا ازمان عکس بگیرد.
تا همه سر میز بنشینند، من و روش و لامبِر و اِلوا شروع کردیم به دویدن و سر خوردن روی کف چوبی، و روش و لامبِر خوردند زمین و همه ی پدر و مادر ها گفتند که آرام باشیم. خاله دوروتی گفت:
- معلوم است که بچه ها عصبی می شوند. چه فایده مراسم این قدر طولانی! هلاک شدیم، دیگر نا نداریم.
و زد زیر گریه. خاله اَمِلی هم همراهش رفت بیرون تا هوا بخورند. بالاخره همه نشستند و من، روش، لامبِر و اِلوا را سر یک میز نشاندند. کلاریس می خواست کنار مامانش بنشیند که گوشت را برایش خرد کند، ولی این بهانه اش بود. من می دانم که وقتی از مامانش دور باشد، می ترسد.
پیشخدمت ها با ماهی و مایونز از راه رسیدند. مامان گفت:
- نوشیدنی به بچه ها ندهید!
من، روش، لامبِر و اِلوا اعتراض کردیم، ولی هیچ فایده ای نداشت و آخرش لیموناد بهمان دادند که با ماهی خیلی مزه می دهد.
ناهار معرکه بود و حسابی طول کشید. من حالم چندان خوش نبود. بعدش که عمو اوژن پا شد و سخنرانی خیلی بامزه ای کرد، ولی بابا به او گفت جلوی بچه ها دهانش را ببندد. عمو اوژن هم کلاه مامان را گذاشت سرش و همه ی کسانی را که می خندیدند واداشت آواز بخوانند، البته به جز مامان مارتین و مادر شوهرش که داشتند گریه می کردند.
بعد یک کیک محشر چند طبقه آوردند و یک بطری نوشیدنی. مارتین پا شد و ادای بریدن کیک را در آورد. آقای عکاس هم عکس گرفت و همه برایش کف زدند. بعدش آقای عکاس از شوهر مارتین خواست که بلند شود و باز دکمه های جلیقه اش را ببندد و همراه مارتین ادای بریدن کیک را دربیاورد. اما این عمو اوژن بود که کیک را راستی راستی برید و تقسیم کرد و گفت که دو تکه ی گنده ی کیک مخصوص عروس و داماد است. همه زدند زیر خنده و مامان گفت:
- برای بچه ها زیاد نگذارید.
ما و مامان بزرگ هیچ از این حرف خوشمان نیامد و مامان بزرگ گفت که دست کم شربت به ما بدهند تا دهانمان تازه بشود. آنها هم توی لیوان کمی شربت ریختند و دادند دست ما که باز هم خیلی خوب بود. بعد دیگر حال من به هم خورد و مامان و بابا بی معطلی من را بردند خانه.
روز خیلی خوبی بود. من هم وقتی بزرگ شدم، عروسی می کنم. آن وقت هر چقدر دلم بخواهد می توانم شربت بخورم و تکه ی بزرگ کیک هم گیر من می آید!
(از کتاب هنر های نیکولا کوچولو. سامپه/گوسینی. نشر کیمیا. ۲۰۰۰ تومان)