کوئنتین بلیک (تصویرگر) برنده ی جایزه ی تصویرگری هانس کریستین آندرسن کتاب برنده ی جایزه ی کتاب کودک هزاه سال 2000 کتاب برنده ی جایزه ی سوری اسکول سال 1973
بالاخره کارخانه ی مشهور شکلات سازی ویلی وانکا باز می شود! اما فقط پنج بچه ی خوش شانس اجازه دارند وارد این کارخانه ی عجیب و غریب شوند. پسر گنده ای که تنها سرگرمی اش خوردن است، دختر لوسی که پدر و مادرش را روی انگشت می چرخاند، دختری که از صبح تا شب آدامس می جود، پسری که مثل تبهکارها هفت تیر اسباب بازی می بندد و فقط عاشق تماشای تلویزیون است و... چارلی، قهرمان داستان ما، پسری مهربان، شجاع و راستگو که می خواهد خود را برای هیجان انگیزترین ماجرای زندگیش آماده کند! رولد دال در سال 1990 در سن هفتاد و چهار سالگی درگذشت. او بهترین نویسنده ی مرد انگلستان لقب گرفته است.
چارلی و کارخانه ی شکلات سازی

مجموعه" کلاسیک های مشهور جهان" شامل خلاصه ای از رمان های مشهور است.این مجموعه برای کسانی نوشته شده است که حوصله یا وقت خواندن رمان های طولانی و حتی کوتاه گذشته را ندارند. در خلاصه ی این رمان ها گرداورنده کوشیده است که جاذبه ی رمان ها را تا حد امکان حفظ کند تا خواننده علاوه بر اشنایی با این رمان ها از خواندن انها لذت نیز ببرد.تلخیص ونگارش این مجموعه را محسن سلیمانی انجام داده است و نشر پیدایش این مجموعه را منتشر کرده است و قیمت هر جلد از این مجموعه ی زیبا ۲۵۰۰ تومان است.امیدوارم از خواندن این مجموعه لذت ببرید.

ایا می دانستید که بعضی بومیان برای چیدن نارگیل با میمون ها جدال می کنند؟
ایا می دانستید که واقعا فیل ها از موش ها می تر سند؟
ایا می دانستید که خود ما می توانیم با استفاده از ۳کرم یک کرم زنده بسازیم؟
ایا می دانستید که یکی از مسئو لان مدرسه ی البرت اینشتین به او گفت :"من فکر نمی کنم تو کاره ای بشوی!"؟
این را هم بدانید که شما می توانید متن اصلی این سوال ها و ده ها عناوین دیگر را در کتاب "کوتاه و خواندنی" که توسط "نادر فاضلی"گرداوری شده است و قیمت مجمو عه ی ۴ جلدی ان ۲۰۰۰ تومان است تهیه کنید(در ۴ جلد مجزا نیز قابل تهیه است)انتشار این کتاب نیز توسط "کتابها ی بنفشه" صورت گرفته است.بخوانید و لذت ببرید!

همه ما خاطرات خوش دوران كودكي را هر چند اندك در خاطر داريم و همچنين دوره دبستان با شيطنت هاي مخصوص خود و با كتك كاري هاي آبدار و بعضاً پر هيجان!
اينها همه قسمتي از خاطرات هر شخص در هركجاي اين جهان بزرگ است كه در پشت ميز و صندلي ها به وقوع مي پيوندند و از آنها جز خاطراتي باقي نمي ماند.
نيكولا و دوستانش نيز در فرانسه اين دوره را طي كردند. نيكولا كوچولو دوستان خوبي دارد كه هميشه سعي مي كنند به همديگر كمك كنند؛ گرچه گاهي نيز باعث دردسر مي شوند. نيكولا هيچ وقت دست از شيطنت بر نمي دارد و در اين مورد با دوستانش به رقابت مي پردازد.
كتابهاي پنجگانه نيكولا كوچولو با كاريكاتورهاي جذابش اثر مشترك سامپه و گوسيني، سالهاست كه در بين مردم دست به دست شده، و براي بچه ها تصويري است در آينه و براي بزرگترها يادآور روزهاي خوش كودكي.
نيكولا كوچولو توسط امير حسين مهدي زاده، فريبا و ويدا سعادت ترجمه و كتابهاي كيميا آنها را منتشركرده است.
در ادامه مطلب نيز يكي از داستانهاي كتاب اول بنام "جوجو" را قرار داده ام.
جوجو
ما در كلاسمان، شاگرد تازه واردي داشتيم. بعدازظهر، خانم معلم با پسر كوچولويي آمد توي كلاس. پسر كوچولو موهاي قرمز و صورت كك مكي داشت و چشمهايش آبي بود، رنگ تيله اي كه من ديروز، زنگ تفريح، به مكسان باختم، ولي او جر زد. خانم معلم گفت: «بچه هاي من، يك دوست كوچولوي تازه بهتان معرفي مي كنم. او خارجي است و پدر و مادرش اسمش را در اين مدرسه نوشته اند تا حرف زدن ياد بگيرد.» و بعد خانم معلم رو كرد به شاگرد تازه و بهش گفت:« اسمت را به دوست هاي كوچولوت بگو.» شاگرد تازه نفهميد كه خانم معلم ازش چي پرسيد، خنديد و ما ديديم كه چه دندان هاي گنده اي دارد. آلسست همشاگردي چاقمان كه دائم چيز مي خورد گفت: «خوش به حالش، با اين دندان هايي كه دارد مي تواند لقمه هايي با چه گندگي گاز بزند!» چون شاگرد تازه حرف نمي زد، خانم معلم گفت كه اسمش ژُرژ مك اينتاش (Georges Mac Intosh) است. شاگرد تازه گفت: «يس، جُرج.» مكسان پرسيد: «ببخشيد، خانم معلم، اسمش ژُرژ است يا جُرج؟» خانم معلم توضيح داد كه اسمش ژُرژ است، اما در زبان آن ها، اين اسم جُرج تلفظ مي شود. مكسان گفت: «بسيار خوب، ما اسمش را ژوژو مي گذاريم.» ژواكيم گفت: «نه، بايد جوجو تلفظ كني.» مكسان گفت: «حرف نزن جواكيم.» خانم معلم به هردوي آن ها گفت كه بروند گوشه كلاس رو به ديوار بايستند.
خانم معلم جوجو را كنار آنيان نشاند. پيدا بود كه آنيان زياد از شاگرد تازه خوشش نيامده بود. آنيان شاگرد اول كلاس است و عزيز كرده خانم معلم و هميشه از شاگردهاي تازه مي ترسد، براي اينكه مي ترسد آن ها شاگرد اول كلاس و عزيز كرده خانم معلم بشوند. آنيان از ما خيالش راحت بود.
جوجو نشست، با همان لبخند هايي كه دندان هاي گنده اش را بيرون مي انداخت. خانم معلم گفت: «حيف كه هيچ كس زبانش را نمي داند.» آنيان، كه بايد گفت خوب حرف مي زند، گفت: «من، مقداري از مقدمات انگليسي را خوب مي دانم.» اما، بعد از اينكه آنيان «مقدماتش» را پيش جوجو بيرون ريخت، جوجو بهش نگاه كرد و بعد بنا كرد به خنديدن، و با انگشت زد روي پيشاني خودش. آنيان دمغ شد، ولي جوجو حق داشت.
بعدها فهميديم كه آانيان از خياطش كه پولدار است و از باغ عموش كه از كلاه عمه اش بزرگتر است چيزهايي گفته بود. اين آنيان واقعا ديوانه است!
زنگ تفريح خورد و همه از كلاس رفتيم بيرون، بجز ژواكيم و مكسان و كلوتر كه تنبيه شده بودند. حق نداشتند بيايند بيرون. كلوتر شاگرد آخر كلاس است و درسش را بلد نبود. كلوتر هر بار كه درس جواب مي دهد، زنگ تفريح ندارد.
توي حياط، ما دور جوجو جمع شده بوديم. ازش خيلي سوال كرديم، ولي او به جاي جواب دادن فقط دندان هايش را به ما نشان مي داد. بعد بنا كرد به حرف زدن، ولي ما هيچ نفهميديم. فقط چيزي مثل «اوئن شوئن شوئن»، همين! ژوفروا كه زياد سينما مي رود گفت: «موضوع اين است كه اين به زبان اصلي حرف مي زند. حرف هاش زيرنويس مي خواهد.» آنيان كه مي خواست يك بار ديگر «مقدماتش» را امتحان كند، گفت: « شايد من بتوانم حرف هاش را ترجمه كنم.» روفوس گفت: «تو؟ تو خُلي!» شاگرد تلزه از اين كلمه خوشش آمد و آنيان را با انگشت نشان داد و گفت: «اوه! خُل، خُل، خُل!» خيلي خوشحال بود. آنيان زد زير گريه و رفت. آنيان هميشه گريه مي كند. ما كم كم فهميديم كه جوجو خيلي با مزه است و من يك تكه از شكلات زنگ تفريحم را بهش دادم. اود پرسيد: «در كشور شما چه ورزشي مي كنند؟» معلوم است، جوجو نفهميد، ولي پشت سر هم مي گفت: «خُل، خُل، خُل.» ولي ژوفروا جواب داد: «اينكه پرسيدن ندارد! آن ها تنيس بازي مي كنند!» اود فرياد زد: «دلقك، با حرف نزدم!» شاگرد تازه كه پيدا بود در جمع خيلي بهش خوش مي گذرد، داد زد: «دلقك! خُل، خُل!» ولي ژوفروا كه از جوابي كه اود بهش داد ناراحت بود، ار او پرسيد: «دلقك كيه؟» و اشتباه كرد كه چنين سوالي ازش كرد، براي اينكه اود خيلي قوي است و دوست دارد كه روي دماغ ها مشت بكوبد، و مشتي حواله دماغ ژوفروا كرد به خطا نرفت. جوجو كه اين مشت زني را ديد، «خُل خُل» و «دلقك» را كه دم گرفته بود ول كرد و به او نگاه كرد و گفت: «بوكس؟ خيلي خوب!» و مشت هاش را جلو صورتش گرفت و بنا كرد به رقصيدن، مثل مشت زن هاي تلوزيون خانه كلوتر. آخر، ما خودمان هنوز تلوزيون نداريم، و من خيلي دلم مي خواهد كه بابا يكي بخرد. اود گفت: «چرا اين جور مي كند؟» ژوفروا كه داشت دماغش را مي ماليد، گفت: «احمق جان، مي خواهد با تو بوكس بازي كند.» اود گفت: «خوب است» و شروع كرد به بوكس بازي با جوجو، ولي جوجو خيلي بهتر از اود جاخالي مي داد، پشت سر هم به اود ضربه مي زد و اود كم كم داشت عصباني مي شد. «آخر، اگر هي دماغش را جا به جا بكند، من چطوري مشتم را روش بكوبم؟» تا اين را گفت، بنگ!، جوجو يك مشت كوبيد توي صورت اود و اود با زانو افتاد روي زمين. اود عصباني نشد، همان طور بلند شد و گفت: «تو خيلي پُرزوري!» شاگرد تازه كه فوق العاده زود ياد مي گرفت بهش جواب داد: «پُرزور، خُل، دلقك!» زنگ خورد و آلسست، مثل هميشه، شكايت داشت كه وقت نكرده است هر چهار نان و كره اي را كه از خانه آورده بود تمام كند.
به كلاس كه برگشتيم، خانم معلم از جوجو پرسيد: «خوب تفريح كردي؟» آنيان بلند شد و گفت: «خانم معلم، بچه ها بهش كلمه هاي زشت ياد مي دهند!» كلوتر كه زنگ تفريح بيرون نرفته بود داد زد: «دروغ مي گويد، دروغگوي كثيف!» جوجو گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف.»
ما هيچ حرف نزديم، براي اينكه ديديم خانم معلم اوقاتش سخت تلخ است. گفت: «شما بايد خجالت بكشيدكه از دوستانتان كه زبان شما را ني دانند سو استفاده مي كنيد! من از شما خواسته بودم كه با او به مهرباني رفتار كنيد، ولي معلوم مي شود كه نبايد به شما اعتماد كرد! شما بچه هاي وحشي، مثل بي تربيت ها رفتار كرديد!» جوجو كه پيدا بود از اين همه چيز كه ياد گرفته خوشحال است گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف، وحشي، بي تربيت».
خانم معلم كه چشمهايش از تعجب گرد شده بود به جوجو نگاه كرد و گفت: «نه... نه، ژُرژ نبايد اين جور حرف بزني!» آنيان گفت: «ديديد، خانم معلم؟ ديديد راست مي گفتم؟» خانم معلم فرياد زد: «اگر مي خواهي در كلاس نگهت دارم، خواهش مي كنم تذكراتت را براي خودت نگه دار!» آنيان بنا كرد به گريه كردن. يكي از بچه ها داد زد: «جاسوس كثيف!» ولي خانم معلم نفهميد كي بود، وگرنه من تنبيه مي شدم. آن وقت، آنيان، در حالي كه روي زمين غلت مي زد، فرياد مي كرد كه هيچ كس دوستم ندارد، و اين خيلي دردناك است، آخر من مي ميرم؛ و خانم معلم مجبور شد با او از كلاس برود بيرون تا آبي به صورتش بزند و آرامش كند.
وقتي كه خانم معلم با آنيان به كلاس برگشت، پيدا بود كه خيلي خسته است. ولي خوشبختانه زنگ خورد. خانم معلم پيش از اينكه از كلاس برود بيرون، به شاگرد تازه نگاه كرد و گفت: «خدا مي داند پدر و مادرت چه فكرهايي بكنند.» جوجو با خانم معلم دست داد و گفت: «جاسوس كثيف!»
خانم معلم بيخود نگران بود، لابد پدر و مادر جوجو فكر كردند كه پسرشان تمام فرانسه اي را كه احتياج دارد ياد گرفته است.
دليلش اين كه جوجو ديگر به مدرسه نيامد.
(برگرفته از وبلاگ وست بوی)
ارتور در پاسخش نوشت"در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند.۵ میلین نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند .۵ هزار نفر سرشناس می شوند.۴ نفر به نیمه نهایی می رسند و ۲نفر به فینال...ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم"خدایا چرا من؟" و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"
(مطلب از همشهری خانواده)
![]() |