تبليغاتX
کتابخانه
در این وبلاگ شما را با کتاب های روز اشنا می کنم

چارلی و کارخانه ی شکلات سازی

کوئنتین بلیک (تصویرگر) برنده ی جایزه ی تصویرگری هانس کریستین آندرسن

کتاب برنده ی جایزه ی کتاب کودک هزاه سال 2000

کتاب برنده ی جایزه ی سوری اسکول سال 1973

 

 


نويسنده : رولد دال
 
مترجم : محبوبه نجف خانی
موضوع : رمان و مجموعه داستان نوجوان
گروه سنی : نوجوان
تاريخ چاپ : ۱۳۸۶
تعداد صفحات : ۲۴۰ صفحه
قطع : پالتویی
نوع جلد : شومیز

 

قيمت : ۲۲۰۰ تومان

بالاخره کارخانه ی مشهور شکلات سازی ویلی وانکا باز می شود!

اما فقط پنج بچه ی خوش شانس اجازه دارند وارد این کارخانه ی عجیب و غریب شوند. پسر گنده ای که تنها سرگرمی اش خوردن است، دختر لوسی که پدر و مادرش را روی انگشت می چرخاند، دختری که از صبح تا شب آدامس می جود، پسری که مثل تبهکارها هفت تیر اسباب بازی می بندد و فقط عاشق تماشای تلویزیون است و...

چارلی، قهرمان داستان ما، پسری مهربان، شجاع و راستگو که می خواهد خود را برای هیجان انگیزترین ماجرای زندگیش آماده کند!

رولد دال در سال 1990 در سن هفتاد و چهار سالگی درگذشت. او بهترین نویسنده ی مرد انگلستان لقب گرفته است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط ناز  | 

مجموعه" کلاسیک های مشهور جهان"  شامل خلاصه ای از  رمان های مشهور  است.این  مجموعه برای کسانی نوشته   شده  است  که حوصله  یا  وقت  خواندن  رمان های طولانی و   حتی کوتاه  گذشته  را ندارند. در  خلاصه ی این رمان  ها  گرداورنده کوشیده   است  که جاذبه ی رمان  ها را تا حد امکان حفظ  کند تا  خواننده  علاوه بر  اشنایی با این  رمان  ها از خواندن  انها  لذت نیز ببرد.تلخیص ونگارش  این مجموعه  را محسن  سلیمانی  انجام  داده است و نشر پیدایش  این مجموعه را  منتشر  کرده  است و قیمت  هر جلد  از این مجموعه ی زیبا ۲۵۰۰ تومان  است.امیدوارم از خواندن این مجموعه لذت ببرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:42  توسط ناز  | 

ایا  می دانستید که ستاره دریایی از جمله حیواناتی است که اگر قسمتی از بدنش جدا شود دوباره ترمیم می گردد؟

ایا  می دانستید که بعضی بومیان برای چیدن نارگیل با میمون ها جدال می کنند؟

ایا  می دانستید که واقعا فیل ها  از موش ها می تر سند؟

ایا  می دانستید که خود ما می توانیم با استفاده از ۳کرم یک کرم زنده بسازیم؟

ایا  می دانستید که   یکی از مسئو لان مدرسه ی البرت اینشتین به او  گفت :"من فکر نمی کنم  تو کاره ای بشوی!"؟

این را هم بدانید که شما می توانید متن اصلی این سوال ها  و ده ها عناوین دیگر را در کتاب "کوتاه و خواندنی" که توسط "نادر فاضلی"گرداوری شده است و قیمت مجمو عه ی ۴ جلدی ان ۲۰۰۰ تومان است تهیه کنید(در ۴ جلد مجزا نیز قابل تهیه است)انتشار این کتاب نیز توسط "کتابها ی بنفشه" صورت گرفته است.بخوانید و لذت ببرید!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط ناز  | 

موفقیت و فروش بی سابقه رمان «ماجرای عجیب سگی در شب» همانقدر عجیب است که عنوان و موضوع این داستان جنجالی «مارک هادون». این نویسنده تازه کار- هادون اگر چه تاکنون بیش از ده عنوان کتاب نوشته اما موفقیت حرفه ای خود را با این رمان تجربه کرده است- که زمانی فکرمی کرد با نوشتن این رمان یک دیوانه زنجیری تلقی می شود، در سال 2003جایزه گاردین، جایزه گاردین برای بهترین رمان ادبیات داستانی کودکان و نیز جایزه پنج هزار پوندی «ویت برد» برای بهترین اثر داستانی سال را از آن خود کرد. «ماجرای عجیب سگی در شب » در رقابت با آثار جدیدی از «پاتریشیا کورن ول»، «فیلیپ پالمن» و «جان لی کار» از پرفروش ترین رمان های سال 2003 و در عین حال 2004 است که علی رغم داشتن موضوعی معما گونه، هیات داوران جایزه ادبی ویت برد در توصیف آن گفته اند: «به سختی بتوان خواننده ای را تصور کرد که از خواندن این رمان زیبا نهایت لذت را نبرد.»
مارک هادون به یاد می آورد که به هنگام نوشتن این رمان با خودش فکر کرده بود چه کسی حاضر می شود داستان یک پسر بچه پانزده ساله مبتلا به اوتیسم را که با پدرش در شهر کوچک سویندن زندگی می کند، بخواند؟ و بلافاصله به این نتیجه رسیده بود که باید بر روی پلات داستان خیلی کار کند تا چیز خوب و مقبولی در آید. و حال پلات داستان از خوب هم خوب تر است اما آنچه بر موفقیت این رمان تاثیرگذار بوده نه فقط پلات قوی آن بلکه شیوه جذاب روایی داستان است که از زبان «کریستوفر بون»، راوی کم سن و سال داستان بیان می شود. کریستوفر بون، راوی و در عین حال شخصیت و قهرمان داستانی رمان پرفروش مارک هادون، پسری 15 ساله است که حرکات و رفتارهای نامتعارف او به خاطر ابتلا به نوعی اوتیسم به نام سندرم آسپرجر است. کریستوفر، از درک انگیزه مردم از انجام بسیاری از اعمال روزمره شان عاجز است و از همین رو در تلاش برای تطابق خود با این دنیای قانونمند به مجموعه ای از کارها روی می آورد که شاید از نظر ما عجیب باشد اما برای او تا زمانی که منطقی باشند آرامش بخش و درست است. برای او منطق مهمترین اصل زندگی است چرا که با آن می تواند از حوادث و اتفاقات ناخواسته اجتناب کند و رابطه علت و معلولی بسیاری از پدیده ها همچون چگونگی پیدایش ستاره ها و غیره را کشف کند. برای کریستوفر، دنیا و روابط پیچیده آدم ها با مجموعه ای از فرمول ها و استدلال هایی که او برای خودش می آورد تا حدی ساده تر و قابل فهم تر می شود و نکته جالب آنکه این استدلال ها اگر چه استدلال هایی شخصی هستند اما به خاطر همان اصل منطقی بودنشان به راحتی از سوی دیگران و حتی خوانندگان این رمان جذاب پذیرفته می شوند. برای کریستوفر بون اتفاقات روزمره، تصاویری هستند که همچون یک فیلم در ذهن نقش می بندند و از همین روست که این فیلم ها «روز» او را گاه خوب، گاه خیلی خوب، و گاه نحس می کنند. او به خاطر بیماری خود نمی تواند به درستی احساساتی همچون شادی، غم و یا ترس را درک کند- برای او ترس مثل حس بادکنکی است که کسی درون سینه اش آن را باد می کند- و از فهم ساختار روابط عاطفی اطرافیانش عاجز است. او نمی فهمد که چرا پدر و مادرش باید دور از هم زندگی کنند اما خود را به خاطر این جدایی در خطر می بیند و سرانجام با مجموعه ای از استدلال ها به این نتیجه می رسد که زندگی در کنار پدرش دیگر برای او امن نخواهد بود. از این به بعد، کتاب، شرح تلاش او برای رسیدن به این امنیت فرضی است؛ امنیتی که به خاطر دروغ گویی دیگران به هم، خیانت آنها و استدلال هایی از این دست به خطر خواهد افتاد. اینها همه نظر شخصی کریستوفر بون است و او کسی است که در وحله اول برای نظر و تصمیم گیری های خود احترام قائل است چون برای رسیدن به آنها وقت صرف کرده. و این است دنیای منطقی کریستوفر بون.
راوی، نابغه ای است در ریاضیات و به فیزیک و مسائل مختلف محیط زیست علاقه دارد؛ او در دنیایی از منطق و رویدادهای غیر قابل اجتناب زندگی می کند. در دنیایی که مردم به خاطر تعریف کردن جوک هایی که او نمی فهمد و یا استفاده از زبان اشاره که برای او هیچ معنی خاصی ندارد گاه خطرناک و غیر قابل اعتماد می شوند. برای کریستوفر بون، رمانش یک تجربه شخصی است؛ تجربه ای که او دوست دارد آن را با دیگران سهیم کند و نوشتن آن را تسکینی برای خود می داند. نوشتن این رمان مثل حل کردن یک مسئله ریاضی است که در پایان، رسیدن به یک جواب درست، کریستوفر بون را خوشحال خواهد کرد چون او دوست دارد برای همه چیز یک جواب یا راه حل منطقی پیدا کند. برای او همه چیز با یک پرسش شروع می شود. چرا پدرش نامه های مادرش را از او پنهان می کرده؟چرا خانم و آقای شیرز باهم زندگی نمی کنند و چرا سگ همسایه شان بی هیچ دلیلی شبانه کشته می شود؟
«هفت دقیقه از نیمه شب گذشته بود. سگه، روی چمن جلوی خانه خانم «شیرز» دراز کشیده بود. چشم هایش بسته بود. انگار حدقه هایش به اطراف می چرخید، مثل اوقاتی که سگ ها خواب می بینند دارند دنبال گربه می کنند. اما سگه نه می دوید و نه خواب بود. مرده بود. یک چنگک باغبانی از تنش بیرون زده بود. نوک چنگک حتما از تنش رد شده بود و توی خاک فرو رفته بود چون چنگک روی بدنش سیخ ایستاده بود. به این نتیجه رسیدم که احتمالا سگه با آن چنگک به قتل رسیده چون زخم دیگری را روی بدنش نمی دیدم و در ضمن فکر نمی کنم که کسی بخواهد یک چنگک باغبانی را در تن سگی که به دلایلی مثل سرطان یا تصادف در خیابان مرده، فرو کند...»
در صفحات بعدی رمان، کریستوفر 15 ساله توضیح می دهد: «این یک رمان پلیسی جنایی است». او که از هواداران داستان های شرلوک هولمز است تصمیم می گیرد به شیوه قهرمان محبوبش کارآگاه شرلوک هولمز- که اگر خودش زمانی یک کارآگاه واقعی می شد به شیوه او رفتار می کرد- در باره مرگ آن سگ بیچاره تفحص کند و کل ماجرا را به یک رمان شخصی تبدیل کند. وقتی که او با جنازه بی جان سگ همسایه شان مواجه می شود در صدد کشف هویت قاتل سگ برمی آید اما در کمال تعجب در می یابد که قاتل کسی نیست جز پدر خودش که به قصد انتقام از صاحب سگ، حیوان زبان بسته را از پای در آورده است. در ادامه داستان، طبع حساس کریستوفر بون باید حقایق دیگری را نیز بپذیرد؛ حقایقی که اگرچه تلخند اما اجتناب ناپذیرند و کریستوفر چاره ای جز کنار آمدن با آنها ندارد. داستان جذاب هادون درباره دغدغه های زندگی مدرن است. رمان «ماجرای عجیب سگی در شب» از زمان انتشار در سال 2003 تا اوایل سال 2004 بیش از150 هزار نسخه در بریتانیا فروخته است و ناشر آن بنگاه انتشاراتی جاناتان کیپ وابسته به رندم هاوس، کپی رایت آن را به بیش از 40 کشور مختلف واگذار کرده است. نویسنده این اثر اگرچه بریتانیایی است اما «ماجرای عجیب سگی در شب» به لحاظ روایی، آنچنان جذاب است که فروش آن در بسیاری از کشورها همچون ایتالیا با فروش آن در بریتانیا برابری کرده است. این رمان همچنین از سوی برخی از چهره های سرشناس ادبی همچون «ایان مک اوان» و یا «اولیور ساکس» با تحسین مواجه شده و حتی برخی از ستارگان ادبی همچون «آن تایلر» و «پیتر کری» آن را کتاب برگزیده خود در سال 2003 نامیده اند. اما به راستی راز موفقیت این کتاب در چیست؟ «ماجرای عجیب سگی در شب» .  چرا که نه در خود گره ای قوی به لحاظ ساختاری و نه اشاره ای به جنگ و مضامین عاشقانه دارد. بخشی از ماجرا در سویندن و بخشی دیگر در لندن می گذرد ولی تعلیق موجود در ساختار داستان آن چنان نیست که از آن یک اثر هیجان آور بسازد. از سویی دیگر، شخصیت کاملا مستقل دیگری به غیر از کریستوفر وجود ندارد که خواننده بتواند با او رابطه حسی و عاطفی قوی برقرار کند. از آنجایی که کریستوفر پسری دچار اوتیسم است دوست دارد همه ماجرای کتابش را با ساده ترین شیوه روایی تعریف کند و از همین روست که جملات خود را در اغلب موارد با حرف ربط «و» آغاز می کند تا احیانا رشته کلام از دستش خارج نشود. پس با این حساب ساختار جملات این کتاب پیچیده نیز نیست. نکته جالب توجه دیگر، طیف مخاطبان سنی این رمان است که به دو گروه بزرگسال و نوجوان تقسیم می شود و از آنجائی که این گونه رمان ها برای هر دو گروه سنی جذابیت های خاص خود را دارد به رمان های دو طیف سنی معروفند. در حقیقت «جی. کی.رولینگ» و «فیلیپ پالمن» از این نوع داستان نویسان بودند و آثارشان به لحاظ مقبولیت نزد هر دو طیف سنی بزرگسال و نوجوان، سبکی را باب کردند که «ماجرای عجیب سگی در شب» و آثاری از این دست ادامه دهنده آن هستند. شاید اگر هری پاتری نوشته نمی شد؛ «ماجرای عجیب سگی در شب»این چنین با استقبال مواجه نمی شد و لذت خواندن این گونه آثار دو طیف سنی از همه دریغ می شد. تا قبل از هری پاتر، کتاب هایی که به ندرت در این سبک به چاپ می رسیدند عایدی جز سردرگمی ناشر برای فروش آن نداشتند و حتی کتاب فروشی ها نمی دانستند که باید آن را در چه قفسه ای از کتابخانه خود جای دهند؛ ولی حال به لطف فروش موفقیت آمیز آثاری همچون هری پاتر، این ژانر روز به روز در حال یافتن مخاطبان بیشتری است.

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط ناز  | 

 

نيكولا كوچولوهمه ما خاطرات خوش دوران كودكي را هر چند اندك در خاطر داريم و همچنين دوره دبستان با شيطنت هاي مخصوص خود و با كتك كاري هاي آبدار و بعضاً پر هيجان!

اينها همه قسمتي از خاطرات هر شخص در هركجاي اين جهان بزرگ است كه در پشت ميز و صندلي ها به وقوع مي پيوندند و از آنها جز خاطراتي باقي نمي ماند.

نيكولا و دوستانش  نيز در فرانسه اين دوره را طي كردند. نيكولا كوچولو دوستان خوبي دارد كه هميشه سعي مي كنند به همديگر كمك كنند؛ گرچه گاهي نيز باعث دردسر مي شوند. نيكولا هيچ وقت دست از شيطنت بر نمي دارد و در اين مورد با دوستانش به رقابت مي پردازد.

كتابهاي پنجگانه نيكولا كوچولو با كاريكاتورهاي جذابش اثر مشترك سامپه و گوسيني، سالهاست كه در بين مردم دست به دست شده، و براي بچه ها تصويري است در آينه و براي بزرگترها يادآور روزهاي خوش كودكي.

نيكولا كوچولو توسط امير حسين مهدي زاده، فريبا و ويدا سعادت ترجمه و كتابهاي كيميا آنها را منتشركرده است.

در ادامه مطلب نيز يكي از داستانهاي كتاب اول بنام "جوجو" را قرار داده ام.

 

جوجو

ما در كلاسمان، شاگرد تازه واردي داشتيم. بعدازظهر، خانم معلم با پسر كوچولويي آمد توي كلاس. پسر كوچولو موهاي قرمز و صورت كك مكي داشت و چشمهايش آبي بود، رنگ تيله اي كه من ديروز، زنگ تفريح، به مكسان باختم، ولي او جر زد. خانم معلم گفت: «بچه هاي من، يك دوست كوچولوي تازه بهتان معرفي مي كنم. او خارجي است و پدر و مادرش اسمش را در اين مدرسه نوشته اند تا حرف زدن ياد بگيرد.» و بعد خانم معلم رو كرد به شاگرد تازه و بهش گفت:« اسمت را به دوست هاي كوچولوت بگو.» شاگرد تازه نفهميد كه خانم معلم ازش چي پرسيد، خنديد و ما ديديم كه چه دندان هاي گنده اي دارد. آلسست همشاگردي چاقمان كه دائم چيز مي خورد گفت: «خوش به حالش، با اين دندان هايي كه دارد مي تواند لقمه هايي با چه گندگي گاز بزند!» چون شاگرد تازه حرف نمي زد، خانم معلم گفت كه اسمش ژُرژ مك اينتاش (Georges Mac Intosh) است. شاگرد تازه گفت: «يس، جُرج.» مكسان پرسيد: «ببخشيد، خانم معلم، اسمش ژُرژ است يا جُرج؟» خانم معلم توضيح داد كه اسمش ژُرژ است، اما در زبان آن ها، اين اسم جُرج تلفظ مي شود. مكسان گفت: «بسيار خوب، ما اسمش را ژوژو مي گذاريم.» ژواكيم گفت: «نه، بايد جوجو تلفظ كني.» مكسان گفت: «حرف نزن جواكيم.» خانم معلم به هردوي آن ها گفت كه بروند گوشه كلاس رو به ديوار بايستند.

خانم معلم جوجو را كنار آنيان نشاند. پيدا بود كه آنيان زياد از شاگرد تازه خوشش نيامده بود. آنيان شاگرد اول كلاس است و عزيز كرده خانم معلم و هميشه از شاگردهاي تازه مي ترسد، براي اينكه مي ترسد آن ها شاگرد اول كلاس و عزيز كرده خانم معلم بشوند. آنيان از ما خيالش راحت بود.

جوجو نشست، با همان لبخند هايي كه دندان هاي گنده اش را بيرون مي انداخت. خانم معلم گفت: «حيف كه هيچ كس زبانش را نمي داند.» آنيان، كه بايد گفت خوب حرف مي زند، گفت: «من، مقداري از مقدمات انگليسي را خوب مي دانم.» اما، بعد از اينكه آنيان «مقدماتش» را پيش جوجو بيرون ريخت، جوجو بهش نگاه كرد و بعد بنا كرد به خنديدن، و با انگشت زد روي پيشاني خودش. آنيان دمغ شد، ولي جوجو حق داشت.

بعدها فهميديم كه آانيان از خياطش كه پولدار است و از باغ عموش كه از كلاه عمه اش بزرگتر است چيزهايي گفته بود. اين آنيان واقعا ديوانه است!

زنگ تفريح خورد و همه از كلاس رفتيم بيرون، بجز ژواكيم و مكسان و كلوتر كه تنبيه شده بودند. حق نداشتند بيايند بيرون. كلوتر شاگرد آخر كلاس است و درسش را بلد نبود. كلوتر هر بار كه درس جواب مي دهد، زنگ تفريح ندارد.

توي حياط، ما دور جوجو جمع شده بوديم. ازش خيلي سوال كرديم، ولي او به جاي جواب دادن فقط دندان هايش را به ما نشان مي داد. بعد بنا كرد به حرف زدن، ولي ما هيچ نفهميديم. فقط چيزي مثل «اوئن شوئن شوئن»، همين! ژوفروا كه زياد سينما مي رود گفت: «موضوع اين است كه اين به زبان اصلي حرف مي زند. حرف هاش زيرنويس مي خواهد.» آنيان كه مي خواست يك بار ديگر «مقدماتش» را امتحان كند، گفت: « شايد من بتوانم حرف هاش را ترجمه كنم.» روفوس گفت: «تو؟ تو خُلي!» شاگرد تلزه از اين كلمه خوشش آمد و آنيان را با انگشت نشان داد و گفت: «اوه! خُل، خُل، خُل!» خيلي خوشحال بود. آنيان زد زير گريه و رفت. آنيان هميشه گريه مي كند. ما كم كم فهميديم كه جوجو خيلي با مزه است و من يك تكه از شكلات زنگ تفريحم را بهش دادم. اود پرسيد: «در كشور شما چه ورزشي مي كنند؟» معلوم است، جوجو نفهميد، ولي پشت سر هم مي گفت: «خُل، خُل، خُل.» ولي ژوفروا جواب داد: «اينكه پرسيدن ندارد! آن ها تنيس بازي مي كنند!» اود فرياد زد: «دلقك، با حرف نزدم!» شاگرد تازه كه پيدا بود در جمع خيلي بهش خوش مي گذرد، داد زد: «دلقك! خُل، خُل!» ولي ژوفروا كه از جوابي كه اود بهش داد ناراحت بود، ار او پرسيد: «دلقك كيه؟» و اشتباه كرد كه چنين سوالي ازش كرد، براي اينكه اود خيلي قوي است و دوست دارد كه روي دماغ ها مشت بكوبد، و مشتي حواله دماغ ژوفروا كرد به خطا نرفت. جوجو كه اين مشت زني را ديد، «خُل خُل» و «دلقك» را كه دم گرفته بود ول كرد و به او نگاه كرد و گفت: «بوكس؟ خيلي خوب!» و مشت هاش را جلو صورتش گرفت و بنا كرد به رقصيدن، مثل مشت زن هاي تلوزيون خانه كلوتر. آخر، ما خودمان هنوز تلوزيون نداريم، و من خيلي دلم مي خواهد كه بابا يكي بخرد. اود گفت: «چرا اين جور مي كند؟» ژوفروا كه داشت دماغش را مي ماليد، گفت: «احمق جان، مي خواهد با تو بوكس بازي كند.» اود گفت: «خوب است» و شروع كرد به بوكس بازي با جوجو، ولي جوجو خيلي بهتر از اود جاخالي مي داد، پشت سر هم به اود ضربه مي زد و اود كم كم داشت عصباني مي شد. «آخر، اگر هي دماغش را جا به جا بكند، من چطوري مشتم را روش بكوبم؟» تا اين را گفت، بنگ!، جوجو يك مشت كوبيد توي صورت اود و اود با زانو افتاد روي زمين. اود عصباني نشد، همان طور بلند شد و گفت: «تو خيلي پُرزوري!» شاگرد تازه كه فوق العاده زود ياد مي گرفت بهش جواب داد: «پُرزور، خُل، دلقك!» زنگ خورد و آلسست، مثل هميشه، شكايت داشت كه وقت نكرده است هر چهار نان و كره اي را كه از خانه آورده بود تمام كند.

به كلاس كه برگشتيم، خانم معلم از جوجو پرسيد: «خوب تفريح كردي؟» آنيان بلند شد و گفت: «خانم معلم، بچه ها بهش كلمه هاي زشت ياد مي دهند!» كلوتر كه زنگ تفريح بيرون نرفته بود داد زد: «دروغ مي گويد، دروغگوي كثيف!» جوجو گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف.»

ما هيچ حرف نزديم، براي اينكه ديديم خانم معلم اوقاتش سخت تلخ است. گفت: «شما بايد خجالت بكشيدكه از دوستانتان كه زبان شما را ني دانند سو استفاده مي كنيد! من از شما خواسته بودم كه با او به مهرباني رفتار كنيد، ولي معلوم مي شود كه نبايد به شما اعتماد كرد! شما بچه هاي وحشي، مثل بي تربيت ها رفتار كرديد!» جوجو كه پيدا بود از اين همه چيز كه ياد گرفته خوشحال است گفت: «خُل، دلقك، دروغگوي كثيف، وحشي، بي تربيت».

خانم معلم كه چشمهايش از تعجب گرد شده بود به جوجو نگاه كرد و گفت: «نه... نه، ژُرژ نبايد اين جور حرف بزني!» آنيان گفت: «ديديد، خانم معلم؟ ديديد راست مي گفتم؟» خانم معلم فرياد زد: «اگر مي خواهي در كلاس نگهت دارم، خواهش مي كنم تذكراتت را براي خودت نگه دار!» آنيان بنا كرد به گريه كردن. يكي از بچه ها داد زد: «جاسوس كثيف!» ولي خانم معلم نفهميد كي بود، وگرنه من تنبيه مي شدم. آن وقت، آنيان، در حالي كه روي زمين غلت مي زد، فرياد مي كرد كه هيچ كس دوستم ندارد، و اين خيلي دردناك است، آخر من مي ميرم؛ و خانم معلم مجبور شد با او از كلاس برود بيرون تا آبي به صورتش بزند و آرامش كند.

وقتي كه خانم معلم با آنيان به كلاس برگشت، پيدا بود كه خيلي خسته است. ولي خوشبختانه زنگ خورد. خانم معلم پيش از اينكه از كلاس برود بيرون، به شاگرد تازه نگاه كرد و گفت: «خدا مي داند پدر و مادرت چه فكرهايي بكنند.» جوجو با خانم معلم دست داد و گفت: «جاسوس كثيف!»

خانم معلم بيخود نگران بود، لابد پدر و مادر جوجو فكر كردند كه پسرشان تمام فرانسه اي را كه احتياج دارد ياد گرفته است.

دليلش اين كه جوجو ديگر به مدرسه نيامد.

(برگرفته از وبلاگ وست بوی)

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:35  توسط ناز  | 

ارتور اشی ـ قهرمان تنیس ویمبلدون ـ به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.یکی از طرفدارانش نوشته بود " چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟"

ارتور در پاسخش نوشت"در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند.۵ میلین نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند .۵ هزار نفر سرشناس می شوند.۴ نفر به نیمه نهایی می رسند و ۲نفر به فینال...ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم"خدایا چرا من؟" و امروز که از این بیماری رنج  می کشم نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"

(مطلب از همشهری خانواده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط ناز  |