بعد از مدت ها اومدم.براتون یه مطلب آماده کرده بودم ولی ثبت نشد.در عوض چند تا عکس براتون میذارم.![]()









قشنگن!نه؟!

دوباره باید اون مطلب رو آماده کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()

دلم نیومد هیچی ننویسم.خوب دیگه خسته تون نمی کنم.![]()

دفعه ی بعد با کتاب "هنری و بیزوس" میام.![]()

خدانگهدار![]()

ناز

خوب هستید؟امروز این مطلب رو دارم می نویسم به یه مناسبتی!چه مناسبتی؟![]()
یازدهم آذر ماه تولد یک سالگی وبلاگ کتابخانه اس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()




![]()
اومدم بگم که ممنونم که مطالب وبلاگم رومی خونید و درموردشون نظر می دید!![]()
به یاد اون مطالب اول می خوام یه داستان کوتاه از مجله همشهری خانواده براتون بنویسم
با هم می خونیم:
روزی خورشید و باد با هم در حال گفت و گو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد.باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم و خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمند تر است.گفتند بیاییم امتحان کنیم.خب حالا چطوری؟دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت.باد گفت:"من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم."خورشید گفت:"پس شروع کن." بادد وزید و وزید و با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد کوبید.در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بددهد دکمه های آن را بست و با 2 دستش هم محکم آن را چسبید.باد گفت:"عجب آدم سر سختی بود!هر چه تلاش کردم موفق نشدم.مطمئن هستم که تو هم نمی توانی."خورشید گفت:"تلاشم را می کنم."و شروع کرد به تابیدن و پرتوهای پرمهرش را بر سر مرد بارید واو را گرم کردومرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرتش سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست.او دید از آن باد خبری نیست و احساس آرامش و امنیت کرد.با تابش مدام و پرمهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست.باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که پرتوهای خویش را بی محنت به دیگران می بخشد از او قوی تر است.
چطور بود؟امیدوارم که خوشتون اومده باشه!![]()
خداحافظ![]()
امضا![]()