تبليغاتX
کتابخانه
در این وبلاگ شما را با کتاب های روز اشنا می کنم
سلام

بعد از مدت ها اومدم.براتون یه مطلب آماده کرده بودم ولی ثبت نشد.در عوض چند تا عکس براتون میذارم.

 

قشنگن!نه؟!

دوباره باید اون مطلب رو آماده کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم نیومد هیچی ننویسم.خوب دیگه خسته تون نمی کنم.

دفعه ی بعد با کتاب "هنری و بیزوس" میام.

خدانگهدار

ناز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:43  توسط ناز  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:25  توسط ناز  | 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

سلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خوب هستید؟امروز این مطلب رو دارم  می  نویسم به یه مناسبتی!چه مناسبتی؟

یازدهم آذر ماه تولد یک سالگی وبلاگ کتابخانه اس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

اومدم بگم که ممنونم که مطالب وبلاگم  رومی خونید و درموردشون نظر می دید!بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

به یاد اون مطالب اول می خوام یه داستان کوتاه از مجله همشهری خانواده براتون بنویسمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irبا هم می خونیم:

حکایت خورشید و بادخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

روزی خورشید و باد با هم در حال گفت و گو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد.باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم و خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمند تر است.گفتند بیاییم امتحان کنیم.خب حالا چطوری؟دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت.باد گفت:"من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم."خورشید گفت:"پس شروع کن." بادد وزید و وزید و با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد کوبید.در این هنگام مرد که دید  نزدیک است  کتش را از دست بددهد  دکمه های آن را بست و با 2 دستش هم محکم آن را چسبید.باد گفت:"عجب آدم سر سختی بود!هر چه تلاش کردم موفق نشدم.مطمئن هستم که تو هم نمی توانی."خورشید گفت:"تلاشم را می کنم."و شروع کرد به تابیدن و پرتوهای پرمهرش را بر سر مرد بارید واو را گرم  کردومرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرتش سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست.او دید از آن باد خبری نیست و احساس آرامش و امنیت کرد.با تابش مدام و پرمهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست.باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که پرتوهای خویش را بی محنت به دیگران می بخشد از او قوی تر است.

چطور بود؟امیدوارم که خوشتون اومده باشه!

تا مطلب بعدیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خداحافظ

امضا

ناز
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:58  توسط ناز  |